چه غوغا کرد و رفت
بی صدا آمد چه غوغا کرد و رفت
بی نوا دل را چه رسوا کرد و رفت
در درونم شعله های عشق ريخت
عاقبت صد فتنه برپاکرد و رفت
روز من شب کرد وشب را پر زتب
زندگی را يک معما کرد و رفت
با نگاهی مثل يخبندان دی
در دو چشم خسته ام ها کرد و رفت
عزم رفتن کرد و چون سودا گران
قلب و روحم را تمنا کرد و رفت
روح آزادم گرفتارش که شد
خود سفر تا قعر دنيا کرد و رفت
صاحب آن قلب سنگی در ،دمی
آمد و رازم هويدا کرد و رفت