شعله زد عشق

شعله زد عشق و من از نو نو شدم

پر شدم از عشق تو  مملو شدم

شوق شیدایی مرا از من گرفت

من به خود برگشتم از تو تو شدم

آه!

با تو من چه رعنا می شوم

آه!

از تو من چه زیبا می شوم

عطر لبخند خدا میگیرم و

شکل آواز پری ها می شوم

با تو من هم جامه ی شب میشوم

هم طپش با گرگر تب می شوم

با تو من همبستر گلبرگها

از شکفتنها لبا لب  می شوم

 

آه!

هستی جز تمنای تونیست

آه!

لذت جز تماشای تو نیست

یک نفس دور از تو باشم مرده  ام

زندگی جز مرگ در پای تو نیست...

باز من تنهایم

باز من تنهایم 


باز من غمگینم


باز من سرگردان


از خودم میپرسم:


به که دل باید بست؟


به کجا باید رفت؟


به که باید پیوست؟


به امینی که امانت خوار است؟


یا به افسانه ی دوست؟


 گریه ام میگیرد..........

دوست دارم

تو را از بس زلالی دوست دارم

تو را از بی مثالی دوست دارم

اگرچه شاخه ای گل هم ندارم

تو را با دست خالی دوست دارم

از غمت اشک نریزم تو بگو پس چه کنم

آتش سینه ی خود را با چه خاموش کنم

مطمئن باش که مهرت نرود از دل من

مگر آن روز که در خاک شود منزل من

جمله

چه جمله ای كه مكان و زمان نمی خواهد

به هر زبان كه بگویی ... زبان نمی خواهد!

چه جمله ایست كه از تو برای اثباتش

به جز دو چشم دلیل و نشان نمی خواهد

چه جمله ایست كه وقتی شنیدم از دهنت

دلم به جز دل تو همزبان نمی خواهد

ستاره ها همه دور مدارشان باشند

تو ماه من شده ای! كهكشان نمی خواهد!

تو ماه من،پر پرواز من شدی باتو

پر از پرنده شدن آسمان نمی خواهد

نگاه كن! قلمم مثل چشم تو شده است

برای گفتن حرفش دهان نمی خواهد!

حدیث ما همه در جمله ای خلاصه شده

كه دوستت دارم داستان نمی خواهد!

كه دوستت دارم یعنی كه دوستت دارم

كه دوستت دارم امتحان نمی خواهد!!!

 

به چه مي خندي تو ؟

 

 

به چه مي خندي تو ؟

                       به مفهوم غم انگيز جدايي ؟

به چه چيز ؟

                       به شكست دل من، يا يا به پيروزي خويش ؟

به چه مي خندي تو ؟

                      به نگاهم كه چه مستانه تو را باور كرد ؟

يا

                     به افسونگري چشمانت كه مرا سوخت و خاكستر كرد ؟

به چه مي خندي تو ؟

                     به دل ساده من مي خندي ؟

كه دگر تا به ابد نيز به فكر خود نيست!

                                                  خنده دار است بخند!

کاش می دانستی

به سادگی یک
لبخند
گم می شوم 
در نگاه های بی بهانه ات
وتمام پیکرم 
در حسرت لحظه ای می سوزد
که با عاشقانه ترین نگاه 
مرابه اوج صمیمیت یک هم آغوشی عارفانه
می کشانی
کاش می دانستی
این روزها چقدر بی تاب بی قراری های پرالتهاب 
با هم بودنم
و کاش می توانستی 
با یک بوسه 
تمام دل نگرانی هارا 
از چشمانم پاک کنی 
این دلتنگی ها دارد بیچاره ام می کند
و هیچ کس جز تو نمی داند
دلتنگی دستان و چشمانم چه وسعتی دارد


we cannot change the past
we just need to keep
the good memories
and acquire wisdom


from the mistakes we,ve made
we cannot predict the future
we just need to hope and pray
for the best and what is right


and belive that,s how it will be
we can live a day at a time
enjoyeing the present
and always seeking to become
a more loving and better person.

  نمي توانيم گذشته را تغيير دهيم
تنها بايد خاطرات شيرين را به ياد سپرد
و لغزشهاي گذشته را توشه راه خرد سازيم
نمي توانيم آينده را پيش بيني کنيم

 


تنها بايد اميدوار باشيم 
و خواهان بهترين و هر آنچه نيکوست
و باور کنيم که چنين خواهد شد
مي توان روزي را زندگي کرد
دم را غنيمت شمريم
و همواره در جستجو, تا بهتر و نيکوتر باشي

ما ز یاران چشم یاری داشتیم              

حال ما بد نیست غم کم میخوریم       کم که نه هر روز کم کم میخوریم

آب میخواهم سرابم میدهند               عشق می ورزم عذابم می دهند

خوب نمی دانم کجا رفتم به خواب        از چه بیـــــــــدارم نکردی آفتاب

خنجری بر قلب بیمارم زدند                 بی گناهی بودم و دارم زدند

دشنه ی نامرد بر پشتم نشست         ازغم نا مردمی پشتم شکست

سنگ را بستند و سنگ آزاد شد          یک شبِ بیداد آمد داد شد

عشق اگر اینست مُرتاد میشوم          خوب اگر اینست من بد میشوم

بس کن ای دل نابسامانی بس است    کافرم دیگر مسلمانی بس است

در میان خلق سردر گم شدم              عاقبت آلوده ی مردم شدم

بعد از این با بی کسی خو میکنم         هر چه در دل داشتم رو میکنم

نیستم از مردمِ خنجر به دست            بُت پرستم. بُت پرستم. بُت پرست

بُت پرستم بُت پرستی کار ماست       چشم مستی تهفه ی بازار ماست

من که با دریا تلاطُم کرده ام                راه دریا را چرا گم کرده ام

قفل غم بر درب سلولم مزن              من خودم خوش باورم گولم مزن

من نمی گویم که خاموشم مکن        من نمی گویم فراموشم مکن

من نمی گویم که با من یار باش         من نمی گویم مرا غم خوار باش

من نمی گویم دگر گفتن بس است     گفتن اما هیچ نشنفتن بس است

روزگارت باد شیرین شاد باش            دست کم یک شب تو هم فرهاد باش

آه .. در شهرِ شما یاری نبود             قصه هایم را خریداری نبود

وای... رسم شهرتان بیداد بود           شهرتان از خونِ ما آباد بود

از در و دیوارتان خون می چکد           خونِ من. فرهاد . مجنون می چکد

خسته ام از قصه های شومتان        خسته از همدردیِ مسمومتان

عشق از من دور و پایم لنگ بود        قیمتش بسیار و دستم تنگ بود

گر نرفتم . هر دو پایم خسته بود        تیشه گر اُفتاد دستم بسته بود

هیچ کس دستِ مرا وا کرد؟.. نه        فکر دست تنگ ما را کرد؟.. نه

هیچ کس از حال ما پرسید؟.. نه        هیچ کس اندوه ما را دید؟..نه

هیچ کس اشکی برای ما نریخت       هر که با ما بود از ما می گریخت

چند روزی هست حالم دیدنیست      حال من از این و آن پرسيدنيست

گاه بر روی زمین ذل میزنم               گاه بر حافظ تفائَُل میزنم

حافظ امشب خوب فالم را گرفت        یک غزل آمد که جانم را گرفت

ما ز یاران چشم یاری داشتیم                   خود غلط بود آنچه می پنداشتیم

  

چه غوغا کرد و رفت

بی صدا آمد چه غوغا کرد و رفت

بی نوا دل را چه رسوا کرد و رفت

در درونم شعله های عشق ريخت

عاقبت صد فتنه برپاکرد و رفت

روز من شب کرد وشب را پر زتب

زندگی را يک معما کرد و رفت

با نگاهی مثل يخبندان دی

در دو چشم خسته ام ها کرد و رفت

عزم رفتن کرد و چون سودا گران

قلب و روحم را تمنا کرد و رفت

روح آزادم گرفتارش که شد

خود سفر تا قعر دنيا کرد و رفت

صاحب آن قلب سنگی در ،دمی

آمد و رازم هويدا کرد و رفت

بدترشد


هرچه کردم نشوم ازتوجدابدترشد 

گفته بودم بزنم قید تو را،بدتر شد 

مثلا خواستم این بار موقر بشوم

وبه جای"توبگویم که"شمابدترشد

آسمان وقت قرارمن تو ابری بود

تازه،با رفتن تووضع هوابدتر شد

چاره دارو ودوانیست که حال بد من

بی توبا خوردن داروودوا بدترشد

گفته بودی نزنم حرف دلم رابه کسی

زده ام حرف دلم را به خدابدتر شد

روی فرش دل من جوهری ازعشق توریخت

آمدم پاک کنم عشق تو را بدتر شد